کیست دست من آزاده ز یاران گیرد؟


سرو را دست مگر ابر بهاران گیرد

نقس سوخته اش نقطه حیرت گردد


نی سواری که پی برق سواران گیرد

دانه سوخته را گریه ما سبز کند


زاغ در گلشن ما رنگ هزاران گیرد

نشود زخم زبان مانع طغیان جنون


خار چون دامن سیلاب بهاران گیرد؟

بگذر از مردم خودبین که کند خود را گم


هر که آیینه ازین آینه داران گیرد

خرده بینان فلک، خانه شماری چندند


چه کسی یاد ازین خانه شماران گیرد؟

هست امید که نومید نگردد صائب


دل اگر سایه سیمرغ شکاران گیرد